تبليغاتX
بعضي از حرف‌ها
يادداشت‌هاي كوتاه

هيچ كس را سراغ ندارم كه اين سخن فوق بشري را نشنيده‌باشد كه «قولوالحق ولو علي انفسكم».

و حالا اين گزارش را بخوانيد:

روزنامه تایمز چاپ لندن، امروز (سه شنبه/ مصادف با 25 بهمن 1390) در اولین سالگرد تجمع اعتراضی صلح آمیز مردم بحرین، فروش سلاح به حکومت بحرین را در مقاله ای "خیانت رسمی به بهار عربی" توصیف کرده است.

مقاله تایمز که به قلم مهدی حسن، سردبیر سیاسی هفته نامه نیو استیتسمن، منتشر شده؛ بحرین را انقلاب فراموش شده بهار عربی توصیف کرده است و نوشته است که سکوت مقامات بریتانیا در باره سرکوب معترضان در بحرین شرم آور است.

تایمز می نویسد که مردم بحرین یک سال پیش در چنین روزی با الهام از حرکت مردم تونس و مصر در میدان لولو (مروارید) شهر منامه گرد آمدند و از آزادی و اصلاحات دموکراتیک سخن گفتند. اما شیخ حمد بن عیسی آل خلیفه، امیر بحرین، گویی از حکومتهای لیبی و سوریه الهام گرفت و ابتدا با گلوله مشقی و گاز اشک آور، و سپس با گلوله جنگی و با کمک سربازان سعودی دهها نفر از معترضین را کشت، صدها نفر را مجروح کرد و بدین ترتیب اعتراضها را سرکوب نمود.

تایمز می نویسد که در بحرین یک اقلیت سنی مذهب بر اکثریت شیعه حکومت می کند. صدها نفر در در طول یک سال گذشته در زندانهای آن کشور شکنجه شده اند و هزاران نفر نیز کار خود را از دست داده اند. بیست پزشک و پرستار که به مداوای قربانیان سرکوب سال گذشته پرداخته بودند به حبس بین پنج سال تا پانزده سال محکوم شده اند، علی رغم این که یک هیات مستقل تحقیق گزارش کرد که "اعترافات" آنها تحت فشار و اجبار اخذ شده بود.

به نوشته تایمز، دکتر فاطمه حاجی، پزشکی که در زندان پس از چشم بند زدن و ضرب و شتم مورد آزار جنسی نیز قرار گرفت، به پنج سال حبس محکوم شد.

تایمز می نویسد که سکوت غرب قابل سرزنش است. در اوج کشتارها، شیخ حمد، امیر بحرین، به مراسم عروسی نوه ملکه بریتانیا دعوت شد و ولی عهد بحرین هم در دفتر نخست وزیر بریتانیا مورد استقبال قرار گرفت. بین ماه های جولای تا سپتامبر هم دو میلیون و دویست هزار پوند اسلحه به حکومت بحرین فروخته شد.

تایمز در ادامه می نویسد که از یک سو، روسیه به دلیل حمایت از کشتارهای حکومت سوریه مورد انتقاد قرار می گیرد، اما از سوی دیگر حمایت بریتانیا از حکومت سرکوبگر بحرین با سکوت روبرو می شود.

وزارت امور خارجه بریتانیا ماه گذشته ۲۶ کشور را در یک فهرست ناقضین حقوق بشر قرار داد، اما نام بحرین در این فهرست دیده نمی شد.

تایمز می نویسد که مدافعان حکومت بحرین می گویند که "فقط" ۶۰ نفر از مخالفان در آن کشور کشته شده اند. اما اگر نسبت این ۶۰ نفر را به کل جمعیت بحرین در نظر بگیریم، کشتارهای بحرین در سطحی وسیعتر از مصر و تونس انجام گرفته است.

بارها از زبان بزرگ‌ترها شنيده‌بوديم كه:

از اين دم‌بريده هرچه بگويي، برمي‌آيد؛ روزي تجزيه‌ي سيستان و روزي ديگر حمايت از سركوب آزادي!.

حالا كجاست آن كه گفت: مي‌گويم و مي‌آيمش از عهده برون؟!


برچسب‌ها: خودكرده را تدبير نيست
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 12:34  توسط غلامرضا عمراني  | 

ديريست سري به اين كلبه‌ي درحال فروريختن نزده‌ام و ناگزير، شده است آنچه مي‌بينيد ولي اين اين بار همان است «كه ز انديشه‌ي شيرين يه شكر بازآمد» يا به قول خودماني‌تر: «دستت چو نمي‌رسد به بي‌بي ...»؛ و الحق كه به facebook و امثالهنّ قد ما ديگر نمي‌رسد كه چرا؟ نمي‌دانم.

گفتيم برگرديم به همين جا؛ و برگشتيم؛ خودمان بايد به خودمان خير مقدمي بگوييم؛ 

و اين هم خير مقدم امروز، براي من نه؛ نثار خوباني كه اين زبان را درك مي‌كنند؛ بي نياز به شرح و توضيح:

owr râz e xross e jendak; βa:r-jonduk, xošk, vâ-jonda

kašta-bendi marq e puška-zda; βa-qowro:-rafta; šap-karda

ârazu-ey mâ; tormoq-ey sar-ba:nd-karda; genda; kat-nâ-karda

ze:r e marq e puška-i monda

in jâ sisto:na!

از ما همين ساخته است! گويي مرثيه‌اي بر گوري كه احتمالا مرده‌اي هم در آن نيست!


برچسب‌ها: سيستان
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 12:0  توسط غلامرضا عمراني  | 

به نام خدا

21/4/89

ما، نویسنده‌ها آدم‌های پرتوقعی هستیم.

حالا دیگر قطعا به این نتیجه رسیده‌ام که ما، نویسندگان، آدم های پرتوقعی هستیم؛ می‌پرسید چرا؟

برای این که از مردم انتظار داریم «کتاب» بخوانند!

تعجب نکنید. این انتظاری فوق‌العاده است؛ فوق‌العاده؛ شاید روزی روزگاری این طور نبوده؛ اما امروزه هست!

هست؛ برای این که کتاب خواندن، در این دوره و زمانه کار شاقّی است؛ تقریبا مترادف است با اعمال شاقّه!

حالا عصبانی نشوید؛ به حرفم گوش بدهید؛ دلیل دارم؛ می‌گویید نه؟ بسیار خوب؛ دست کم یک بار هم که شده، خودتان را جای خواننده‌ی کتابتان بگذارید. باشد؟ پس با هم برویم و همان کاری را که از او انتظار دارید، ابتدا خودتان انجام بدهید.

اشتباه نشود؛ من نمی‌گویم شما تا حالا این کار را نکرده‌اید؛ بارها کرده‌اید؛ اما خداوکیلی نه این طوری مرحله به مرحله و سیستماتیک!

خب؛ برویم؛ کجا؟ برای خرید کتاب. همین؛ یکی دو دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد.

ابتدا یک روز مرخصی بگیرید و با من بیایید. در نهایت، به تعبیر احسن، قید درآمد یک روز را بزنید.

امروز قرار بود چه قدر اضافه کار بگیرید؟ از همین حالا کاغذ و قلمی بردارید و این اعداد و ارقام را یادداشت بفرمایید:

یک روز اضافه کاری، به عبارت .... چند تومن؟ هرچه هست؛ راسته حسینی در این ستون یادداشت بفرمایید.

مرحله‌ی دوم، تاکسی بگیریم یا با اتوبوس؟ هر طور شما دوست دارید؛ اما اگر با تاکسی تشریف می‌برید، کرایه‌ی الی ماشاءالله آن را و اگر با اتوبوس، پول یک خشک‌شویی و يك واکسی و یک حمامی را به همان ستون بیفزایید.

خب؛ به سلامتی رسیدیم؛ فقط یک نیم ساعتی پیاده‌روی داریم. خب؛ رسیدیم؛ این هم راسته‌ی کتاب‌فروش‌ها! بفرمایید؛ فقط مواظب جیبتان باشید؛ زدند؟ خب عیب ندارد؛ تقصیر من بود؛ دیر هشدار دادم؛ این جا بازار آشفته است و دزد هم که می‌دانید...؛ این جا کاسبی نکند، کجا بکند؟ انصاف داشته باشید؛ خب، لطف کنید این مبلغ ناچیز را هم به سیاهه‌ی بالا بیفزایید. نگران نباشید؛ اتفاق برای مرد می‌افتد؛ مرد که نباید خم به ابرو بیاورد.

-      «فرمودین چه کتابی؟ ... نچ! آقا شما کجای کاری؟ خواب بودین اون کتابه رفت؛ دیروز؟ خب باشه؛ مگه کتاب در عرض یه روز تموم نمیشه؟ حالا که می‌بینین شده؛ کتاب خوب یعنی همین؛ حالا واقعا شما لازمش دارین؟ کو تا چاپ بعدی؟ از کجا معلوم که مجوز چاپ بعدی بگیره؟ بالأخره می‌خواین یانه؟ نه آقا با شما نبودم؛ با این آقا دارم صحبت می‌کنم؛ نچ! اون کتابم پیدا نمی‌شه؛ خب تموم شده دیگه؛ خب؛ آقا شما بفرمایین؛ اگه خیلی براتون حیاتیه، یک کاریش می‌تونم بکنم؛ فوقش قیمتش یه خورده؛ همچین بفهمی نفهمی ...؛ اجازه میدین از همکارام بپرسم؟ شاید داشته باشن؛ نه؟ پس بفرمایین بازارو گز کنین؛ به سلامت»!

خب ناامید ناامید هم نباشید؛ برویم؛ چند جای دیگر را هم سراغ دارم؛ ولی این آقا هم حق داشت؛ بازار کتاب، به قول خودشان، ساعت می زند؛ نرخ دیروز با امروز کلی فرق دارد؛ بالأخره کرایه‌ی مغازه، آب و برق، ویترین، هزارجور چیز دیگر؛ ناشر هم حق دارد؛ با این هشتاد و پنج شش درصدی که از کتاب به او می‌رسد، از پس کدام یک از این مخارج برآید؟ یکی دو تا که نیست؛ حالا شما هی نفرمایید که بعضی از ناشران تا نود و شش درصد قیمت کتاب را هم می‌گیرند؛ بالأخره گفتم که همیشه نباید قسمت خالی لیوان را ببینیم؛ در این کار هم شاید حکمتی است که من و شما نمی‌دانیم؛ حالا مالیات نمی‌دهند، که نمی‌دهند؛ عوضش از حق‌التألیف نویسنده که مالیات برمی‌دارند؛ کار دنیا حساب و کتاب دارد؛ این ها، همه، می‌دانید که به قیمت کتاب افزوده می‌شود. بالأخره این هم کتاب؛ همان است که می‌خواستید؟ راجع به قیمت هم خواهش می‌کنم این قدر نگویید بازار سیاه؛ بالأخره برای کتاب خوب هر قیمتی بدهید، ضرر نمی‌کنید؛ آخر فقط يك قلم فكر كاغذ را بكنيد، كافي است امروز آن طرف چين و ماچين دري به تخته‌اي بخورد تا كاغذ و فيلم و زينك در اين مملكت گران ‌شود؛ بازار جهاني يعني همين؛ برویم؛ نه؛ نگران نباشید؛ من تا خانه با شما می‌آیم؛ رسیدیم؛ لطفا فراموشتان نشود؛ این کرایه را هم به سیاهه اضافه بفرمایید.

حالا چرا این قدر اخم کرده‌اید؟ دنیا که به آخر نرسیده؛ یک کتاب به کتاب‌هایتان اضافه شده؛ حالا فهمیدم چرا ناراحتید؛ قفسه‌ی کتاب‌هایتان جا ندارد؛ خب این هم که عزا ندارد؛ خودم با شما می‌آیم؛ برویم قفسه‌ی کتاب بخریم؛ کتاب اگر توی قفس نباشد، خطرناک می‌شود؛ این هم قفسه؛ اما بالای غیرتتان؛ این بار دیگر درباره‌ی نرخ قفسه چک و چانه را کنار بگذارید؛ شما که می‌دانید به هر قیمتی می‌دهند، باید بخرید؛ پس چرا اعصاب خودتان را خراب می‌کنید؟ سیاهه‌ی خرید را که گم نکرده‌اید؟ این هم در این ستون؛ تمام شد.

باز چی شده؟ پیچ و مهره یادتان رفته؛ برگردیم؛ باشد؛ غصه ندارد. این هم پیچ و مهره؛ نگفتم؟ نگفتم که پیچ و مهره زمینه‌اش در بازار کم شده؛ از این به بعد باید دانه دانه بخرید؛ تازه فروشنده خیلی هم لطف می‌کند که به تعداد لازم به ما می فروشد؛ این روزها باید برای پیچ و مهره هم در نوبت بایستید؛ واردات؟ بله دیگر؛ همه‌اش زير سر اين الدرم بلدرم‌هاي تحريمچي است.

بفرمایید؛ تمام شد؛ چرا پیچ و مهره را توی ترازو گذاشته است؟ این هم شد سؤال؟ مگر نمی‌دانستید که باید وزن شود؟ خیلی ساده است؛ لطفا انگشترتان را در پله‌ی دیگر ترازو بگذارید؟ برابر نشد؟ خب؛ من از آقای فروشنده خواهش می‌کنم قبول کنند کسری طلا را اسکناس پنج هزار تومانی در پله‌ی ترازو بگذارید؛ تعجب می‌کنید؟ نشنیدید آقای فروشنده چی فرمودند؟ نه؟ من شنیدم؛ فرمودند:

آقا اگر راست می‌گویید خودتان یک پیچ و مهره بسازید؛ خب؛ راست می‌گویند دیگر؛ این که استخاره کردن ندارد؛ باید بخری؛ باید هم نرخش را بپردازی. حالا چرا اخم کرده‌ای؟ با شما نویسنده جماعت اصلا نمیشه حرف زد؟ اصلا منو باش؛ از اولش هم نباید میومدم؛ باید میذاشتم خودتون زحمتشو بکشید؛ حالا بیا و خوبی کن و ... .

 


برچسب‌ها: بلاي نويسندگي
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 19:4  توسط غلامرضا عمراني  | 

گداي شماره‌ي 1

نمي‌گويم هرگز؛ اما دلم براي گدا كم‌تر سوخته‌ است؛ مخصوصا اگر آن روز وضع جيب خودم نيز، مثل هميشه، تعريفي نداشته‌باشد؛ مخصوصا اگر گدا سالم و سرحال و گردن‌كلفت هم باشد؛ مخصوصا اگر گدا بي‌شرم و چشم‌دريده و سمج و طلب‌كار هم باشد؛ مخصوصا اگر از شگردهاي نخ‌نماي «نسخه‌ي مرا ...»، «از شهرستان ...»، «شريك نامرد ...» و بهانه‌هاي الي‌ماشاءالله ديگر استفاده كند؛ مخصوصا اگر ... مخصوصا اگر ... .

اما بالأخره ما هم شير خام خورده‌ايم مثل بقيه‌ي آدمي‌زادگان و تحت تأثير اين شگردها قرار مي‌گيريم و ... اجازه بدهيد ببينم چي داشتم مي‌گفتم؛ ماجراي اين يكي دو بار را لطفا بخوانيد.

در پرانتز بخوانيد كه ولي اين يكي دو بار حقيقتا موضوع آن چنان نبود كه شما الآن داريد فكر مي‌كنيد؛ حقيقتا ماجرا «از لوني ديگر» بود؛ حسابي.

حقوقم حدود چهار هزار تومان بود و بايد نزديك دو هزار تومان بابت رنگ در و پنجره مي‌دادم كه هرچه بالا و پايين كردم، از من ساخته نبود؛ تصميم گرفتم خودم دست به كار شوم؛ تازه حقوق گرفته‌بودم و دستم را روي جيبم مي‌فشردم و جلو ويترين مغازه‌ي رنگ‌فروشي ايستاده‌بودم به انتخاب رنگ كه التماس مردي را از داخل مغازه خطاب به صاحب مغازه- كه دلم هميشه براي كسادي بازارش و سر و وضع فقيرانه‌اش سوخته‌بود- شنيدم كه از او فقط دوسه تومان مي‌خواست تا زخم زندگي‌اش را موقتا درمان كند و شاهدش در آستين، پسركي هفت‌هشت‌ساله با چهره و لباسي كثيف و دم‌پايي‌هايي پاره و فرسوده؛ و از اين سو انكار صاحب مغازه كه مگر سر گنج نشسته است و خودش آه در بساط ندارد و وضع بازار از دور جار مي‌زند و نبايد هركسي به صرف اين كه فاميل است، از او توقع قرض داشته‌باشد و باز ادامه‌ي آه و ناله‌ي جان‌سوز مرد ملتمس و انكار دوباره و «نه»‌ي محكم اين يكي و ... ؛ دور، دور از جناب حافظ، به غريمان[1] افتاده بود و به تسلسل كشيده‌بود و من هم‌چنان دل‌اندرواي داستاني كه رودررويم مي‌گذشت و «نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم»؛ علي‌الله؛ حقوق اين برج، دور از چشم اهل و عيال- كه آنان را مي‌توان تا برج بعد به وعده كشاند؛ اما اين مؤمن آبرويش را دارد بر سر دوسه تومان مي‌نهد و خدا هم خودش مي‌بيند و مي‌داند و جاي دوري نمي‌رود كه من ذالذي يقرض الله ... براي همين وقت‌هاست؛ و اساسا حكماي ما همين جا را ديده‌اند كه فرموده‌اند «قرض حيض مردان است»؛ و ياعلي؛ و «مرا گر تو بگذاري اي نفس طامع» همين الآن وايه‌اي مؤمني را برخواهم‌آورد و آبروي ريخته‌اش را به جوي باز خواهم‌آورد و «حاتم» و «شبلي» و «عارف چلبي» و «سلطان ولد» بايد كه باشند و ايثار مرا ببينند و ...؛ رفتم كه دو سه هزار تومان را عروس كنم كه ناگاه اشك و ناله‌ي صاحب مغازه دلم را لرزاند كه نه اين يك، خود، محتاج‌تر است و ... خب، راه حل دارد؛ حقوق اين برج را برادروار و بالمناصفه ميان آن دو بخش خواهم‌كرد و خدا را نيز سپاس خواهم گزارد كه دو امكان به من عطا فرمود و از يك خرما دو مويز البته كه بهتر است و ... با اين خيالات وارد مغازه شدم و گوش را اين بار نيك فرادادم و شنيدم كه:

-      آخر بي‌انصاف آن پنج توماني را كه چهار ماه پيش بهت قرض دادم كه رفتي اتوبوس خريدي كه هنوز پسم نداده‌اي كه آمده‌اي توقع قرض مجدد داري؛ من خودم اين برج ويلا خريدم و حقيقتا دستم تنگ بود و فكر مي‌كردم تو يه جو معرفت داري و قرضت را به‌موقع مي‌آوري و ... .

دستم را هنوز هم‌چنان روي جيب چهار هزارتوماني‌ام مي‌فشردم و عقب‌عقب از در مغازه بيرون مي‌آمدم كه بقيه‌ي حرفش اين طور ادامه يافت:

-         ديدي با اين ننه من غريبم‌هات يه مشتري سر چراغ را هم پروندي؟ حالا ميره مغازه‌ي بغلي خريد مي‌كنه.



[1] - غريم را كه مي‌شناسيد؛ از اضداد است؛ هم وام‌خواه است و هم وام‌دهنده.


برچسب‌ها: ننگ و بركت گدايي
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 17:56  توسط غلامرضا عمراني  | 

از گراني

 

 هرگز از گراني شگفت‌زده نشده‌بودم تا امروز؛ مگر سه بار در همه‌ي عمر.

ماجراي آن سه بار را مي‌خواهيد بشنويد؟

باشد؛ اوليش مربوط مي‌شود به زماني كه هنوز پا به دبيرستان نگذاشته‌بودم و در صحبت پدر- درود و بخشايش خداوند بر او باد- از اداره‌ي ايشان به خانه مي‌آمدم.

ظهر گرمي بود؛ باوجود اين، مادر مرا فرستاد كه به پدر يادآوري كنم كه در بازگشت به خانه حتما گوشت بخرد؛ شب مهمان داريم.

گوشت خريدن از بساطي‌ها راحت‌تر بود؛ گوشت را در اندازه‌هاي يك كيلويي روي پيشخوان مي‌چيدند و امكان انتخاب فراهم مي‌شد. در چشم به‌هم زدني بساطي‌ها پدر را دوره كردند و هريك مدعي بود كه گوشت بهتري عرضه مي‌كند.

پدر گوشت را انتخاب كرد؛ در دستمال يزدي‌اش پيچيد و به فروشنده گفت:

-         چه‌قدر بدهم؟

فروشنده با تأني و ترديد گفت:

-         بيست ريال.

پدر برآشفت كه:

-         نرخ شهرداري كيلويي هجده ريال است؛ چرا گران‌فروشي ...؟

فروشنده طلب‌كارانه گفت:

- نرخ شهرداري براي ما اصلا صرف ندارد؛ ما بيست ريال مي‌گيريم؛ شما برويد شكايت كنيد.

پدر خون‌سرد و آرام دستمال را به من سپرد؛ پول‌ها را از جيب درآورد؛ شمرد؛ روي پيش‌خوان گذاشت و گفت:

- من هجده ريال مي‌دهم؛ حالا تو برو شكايت كن.

همين؛ منتظر بقيه‌اش نباشيد؛ بقيه ندارد. سنگ بسته نبود و سگ گشاده!

دومي را هم بشنويد؛ شما كه اين قدر حوصله‌ي خواندن داريد؛

روزهاي پاياني سال 1343بود و من دانش‌آموز سال آخر دبيرستان؛ سه ماه ديگر مهمان مدرسه بودم و تمام. من و برادر كهترم در زاهدان زندگي مي‌كرديم؛ هوس كوكوي سيب‌زميني كرده‌بوديم و يك تخم مرغ كم داشتيم. برادرم كه از مدرسه برگشت، او را با يك پنج ريالي براي خريد تخم مرغ فرستادم؛ رفت و به‌سرعت برگشت و تخم درشتي را در كف دستم گذاشت. من، اما چشمم به تخم مرغ نبود؛ به دست ديگرش بود تا بقيه‌ي پنج ريال را بگيرم. با اشاره‌اش نوميدم كرد و گفت:

-         همين بود؛ من هم اعتراض كردم؛ اما فروشنده گفت تخم مرغش درشت است و ... .

با غيظ و غضب به او توپيدم كه نبايد اجازه مي‌دادي چنين كلاهي سرت بگذارد؛ خيلي بيرزد، چهار، چهار ونيم ريال؛ نه پنج ريال؛ حالا باشد؛ حسابش را مي‌رسيم.

يادم نمي‌آيد بعدا چه‌گونه حسابش را رسيديم؛ ولي راضي بوديم؛ هنوز سگ گشاده نبود و سنگ بسته!

ماجراي سومي با آن دو كاملا فرق دارد؛ جنگ تازه تمام شده‌بود؛ دومين شب آرامش را پشت سر مي‌گذاشتيم؛ همه جا را نشاط و شور صلح فراگرفته‌بود. پسرم، فرهنگ، رفته‌بود كه از سوپر محله خريد كند؛ وقتي برگشت، دمغ و دل‌خور و پكر و ناراضي برگشت؛ دانش‌آموز دوره‌ي راه‌نمايي بود و مسئول خريدهاي محلي؛ در مذمت فروشنده و گراني آن قدر داد سخن داد كه حوصله‌مان را سربرد. دست‌بردار نبود؛ مي‌گفت از ديشب تا حالا اجناس خيلي گران شده؛ مشهد و اين همه گراني؟

پرسيدم:

-         اشتباه نمي‌كني؟ مثلا چي؟

گفت:

-         مثلا اين.

چيزي را؛ و به‌خاطر ندارم چه چيزي را نشان داد و گفت:

- ديشب ... تومان خريده‌بودم ولي امشب ... .

نه آن جنس را امروز به خاطر مي‌آورم و نه قيمت را؛ اما اين را به خاطر دارم كه تفاوت فاحش بود و فرهنگ حق داشت جوش بياورد. گفتم:

- حتما اشتباهي پيش آمده؛ برو به فروشنده بگو؛ حتما اشتباه شده‌است.

اصرار داشت كه رفتنش بي‌فايده است؛ اما بالأخره تسليم شد و رفت.

وقتي برگشت، قيافه‌اش ديدني بود؛ بي‌مقدمه‌چيني گفت:

-         فكر مي‌كردم ما خوش‌حاليم كه جنگ تمام شده؛ اما جشن را فروشنده‌ها گرفته‌اند.

گفتم:

-         جشن چي گرفته‌اند؟

گفت:

- جشن گراني.

گفتم:

-         اعتراض نكردي؟

جواب داد:

چرا؛ اعتراض كردم؛ بهش گفتم تازه همين پريشب قطع‌نامه‌ي پانصد و نود و هشت ... ؛ اما فروشنده نگذاشت حرفم را تمام كنم و جواب داد كه برو پسر جان؛ برو دنبال كارت؛ تازه خود قطع‌نامه هم شده پانصد و نود و هشت تومن و پنج‌زار!


برچسب‌ها: گراني
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 13:2  توسط غلامرضا عمراني  | 

به نام خدا

نامه‌ي دايي

.........................

كلاس سوم يا چهارم دبستان بودم؛ ظهر كه از مدرسه آمدم، دايي را ديدم؛ كلي خوش‌حال شدم؛ ديدنش هميشه انبوهي از خاطرات را در من زنده مي‌كرد كه مي‌شد عمري را با مرور آن‌ها سر كرد. هر چند وقت يك بار از ده مي‌آمد؛ و البته يك‌راست هم به خانه‌ي ما مي‌آمد؛ آمدنش كلي صفا همراه داشت؛ آن روز هم همين طور؛ باشد كه عصر زودتر برگردم و پاي صحبت دايي بنشينم كه بسيار شنيدني است.

ناهاري خورده نخورده پاشنه‌هايم را به قصد رفتن به مدرسه وركشيدم؛ پنج شش دقيقه‌اي به زنگ بعد از ظهر مانده‌بود و تا مدرسه راهي نبود. خودم آفتاب‌سايه را همين الآن اندازه گرفتم؛ آخر براي اين كه ديرم نشود، هر چند دقيقه يك بار، بادست و دهاني پر از غذا، برمي‌خاستم؛ به حياط مي‌آمدم و درازاي سايه و آفتابِ افتاده در باغچه را، ساعتِ آفتابي‌ام را، نگاه مي‌كردم و باز- اگر وقتي بود- برمي‌گشتم و به حساب باقي غذا مي‌رسيدم؛ اين بار هم همين طور؛ حتي حس كردم اندكي هم از روزهاي پيش ديرترك هم شده‌بود.

در آستانه‌ي در با دايي روبه‌رو شدم؛ خوش‌ و خندان رو به من كرد كه مي‌خواهم برايم يك نامه‌ي مفصل بنويسي. زكات سواد همين‌هاست و دايي از اين كه بارها و بارها مرا در پتو پيچيده و به كول كشيده بود و تا مكتب برده، حقي براي خودش قايل بود از سواد من.

گفتم دايي؛ ديرم شده؛ گمان مي‌كنم تا برسم، زنگ خورده‌باشد؛ عصر كه برگشتم، مي‌نويسم.

با خنده گفت هنوز آفتاب وسط آسمان است؛ دير نشده؛

گفتم دايي گمان مي‌كنم دو سه دقيقه بيشتر وقت نمانده باشد؛

گفت او... وه... دو سه دقيقه وقت داري و من و من مي‌كني؟ نامه‌ي من كه يك ساعتك بيشتر وقت نمي‌گيرد!


برچسب‌ها: دائي عزيز من
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 23:25  توسط غلامرضا عمراني  | 

به نام خدا

هيچ وقت پول به كسي قرض داده‌ايد كه خودتان را نفرين بكنيد؟ من اين كار را كرده‌ام و نفرينش هم خودم را گرفته؛ حسابي هم گرفته.

سال دوم دبيرستان بودم، يعني كلاس هشتم كه با پسر جواني آشنا شدم؛ يك كلاس از من بالاتر بود و به همان نسبت يك سر و گردن هم. كت فرنچ مي‌پوشيد و ابهتي داشت راه رفتنش. اين كت‌ها آن روزها در شهر ما ده تا دوازده تومان قيمت داشت و دوسه نسل را خوب خوب جواب مي‌داد.

يك روز صبح زود، پيش از زنگ آمد و سراسيمه هم آمد و سراسيمه هم گفت كه پنج ريال پول لازم دارد و از قضاي آمده من هم آن روز يك تا پنج ريالي داشتم كه برق نوي‌اش چشمم را مي‌زد؛ آن چنان تحت تأثير  سراسيمگي‌اش قرار گرفتم كه قرار از كف دادم و پنج ريالي بي‌زبان را با دو دست گرفتم و تقديم كردم و اگر شما از آن روز به بعد آن پنج ريالي را ديده‌ايد، من هم ديده‌ام.

حالا او سوار بود و من پياده؛ دستم را هم خوانده‌بود كه پنج ريالي همه‌ي اعتبار و دارايي من است و چيزي بيش. نداد كه نداد كه نداد؛ اما راست و پوست‌كنده نگفت كه نمي‌دهد؛ گاهي اشارتي مي‌كرد و من دل‌خوش از اين كه فراموش نكرده است به‌عمد يا به‌سهو.

براي بازپس گرفتن پنج ريال امربرش شدم؛ كتاب‌هايم را بردار و قلمم را بتراش و پاك‌كنت را بده و هزار جور خرده‌فرمايش ديگر؛ و من هم به اميد پس گرفتن پنج ريالي همه‌ي اين كارها را انجام مي‌دادم و خودم را هم نفرين مي‌كردم تا آن روز صبح زود كه آمد و به‌خنده لب باز كرد كه امروز يك فروند يك‌توماني به دستش مي‌رسد و پنج ريال مرا مي‌دهد ... و راستي آيا من پنج ريال ديگر دارم كه به او بدهم تا او يك توماني‌اي را كه خواهدآمد و در آمدنش شكي نيست، يك جا به من بدهد و خوردش نكند؟ و از بخت بد، آن روز هم من يك پنج ريالي داشتم و از ذوق رسيدن به پنج ريال سوخت‌شده‌ام گل از گلم شكفت و اين يكي را تقديم كردم.

رفت كه يك توماني را بياورد و تا همين اكنون هم انتظار آمدنش را مي‌كشم.

راستي شما تصادفا نوجواني تقريبا لاغر و كشيده با يك فرنچ كه يك دكمه‌اش افتاده باشد، نديده‌ايد؟ اگر ديديد، شما ديگر پنج ريالتان را به او ندهيد.

...........................


برچسب‌ها: فقط پنج ريال
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:7  توسط غلامرضا عمراني  | 

به نام خدا

با....ها

كوچك‌تر كه بودم؛ اندكي كوچك‌تر از اين؛ فرح پهلوي- كه اول فرح ديبا بود و مسش به كيميا كه رسيد، فرح پهلوي شد و باز فرح ديبا، به شهرم، به زابل آمد، شهر خاموشان و فراموشان؛ و موج حيرت با خودش آورد كه كلاه‌گوشه‌ي دهقان به آفتاب رسيد.

آمد و آمد و آمد تا رسيد به بازار بزرگ شهر؛ اين بازار راسته‌اي بود سرپوشيده و شمالي- جنوبي كه قلب شهر محسوب مي‌شد و هرچه اراده مي‌كردي در آن موجود؛ از شير مرغ تا شيرخشك.

بازاريان ما- كه يك روز بامداد از خواب بيدار شده و با چشم‌ها ز حيرت اين صبح نابه‌جاي خشكيده بر دريچه‌ي خورشيد چارتاق، ديدند كه سايه‌بر سرشان انداخته چنو سلطاني، نه؛ چنان سلطان‌بانويي، ناگهان از شعشعه‌ي آن جمال بي‌مثال ازخود بي‌خود شدند و همه يك‌باره و خودجوش شعار سر دادند؛ شعاري ملي و ميهني، موزون و مقفا و مكرر در مكرر در مكرر در مكرر در ...:

«زنده باد اعلي‌حضرت رضا شاه فقير»!

.............

اين مطلب با يادآوري به‌جاي دوستم، جناب محمد آقاي شيخ اصلاح شد؛ راستش از روزي كه زابل را از دست داده‌ام، جهت‌يابي‌ام را هم از دست داده‌ام. زابلي‌ها مي‌دانند چه مي‌گويم. در زابل قبله همان مغرب است و صراط‌المستقيم و خودش ميزان؛ تا از راه باز نماني و غول بيابان نفريبد به سرابت.

از اين بزرگوار صميمانه ممنونم كه مرا به يادم آورد. 


برچسب‌ها: هر كي ندونه, تو كه مي‌دوني
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 23:44  توسط غلامرضا عمراني  | 

دوست عزيزم، سيد اكبر مير جعفري اين مطلب را به نقل از من در وبلاگش نوشته است:

«نگفتم؟

عزیزم غلامرضا عمرانی می گفت :

روزی در جمع دوستان رادیو  شروع کرد  به پخش کردن آهنگی .همان لحظه  یکی از دوستان گفت :

-  بچه ها آروم باشید ، این پیش درآمد یکی از تصنیفای پریساس،، الان پریسا شروع می کنه به خوندن . ساکت باشید می خوام بشنوم .

 دوست دیگری کفت :

- نه این تصنیف مال پریسا نیس،، اصلا خوانندش یه آقاس .

ولی باز همان دوست اول تاکید کرد که نه : مال خود پریساست .

چند ثانیه بعد رادیو تصنیف را با  صدای نخراشیده ی مردی  پخش کرد . همه با تعجب به دوست اول نگاه کردند اما پیش از آن که  به او بگویند:

ـ دیدی اشتباه کردی؟

 آن دوست  پیش دستی کرد و گفت:

 ـ دیدید  درست می گفتم؟ این هم صدای پریسا !

بنده  از سرنوشت آن آقا خبر ندارم ولی حتما تا به حال به مقاماتی رسیده است!

 

 ……………..

::: یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388::: 9:55 ::: میرجعفری

..............

بله؛ دوست بزرگوارم آقاي ميرجعفري درست مي‌گويد؛ گويا همين ديروز بود كه اين داستان را براي ايشان نقل كردم و گويا همين ديروز بود كه اين داستان اتفاق افتاد؛ درحال فروشدن از كوه بوديم؛ كوه، تنها پايگاهي كه هنوز براي پخش اعلاميه و بحث و گفت‌وشنود مانده‌بود؛ سال 47، اوج مبارزاتي كه ده سال بعد به‌ثمر نشست؛ روزهايي سرشار از پويندگي، ايستادگي، خون و آزادگي و عشق و اميد و نوميدي و دستگيري و زندان و كنده و زنجير؛ و به‌قول دكتر براهني «برمامـ...د»ي آن سوي خط كه باورش شده‌بود كه سلطنتش مؤيد به تأييدات الهي است و همين باور بود كه ...

اما به‌گمانم يك موضوع از ياد ايشان، آقاي ميرجعفري رفته‌است؛ اين داستان هميشه يك مكمل هم داشت؛ شكلكي كه در يك روزنامه ديدم و با اين داستان در ذهنم گره خورده و اگر يكي از آن دو را نقل مي‌كنم، ديگري خودبه‌خود به پيوست مي‌آيد و حالا ايشان فراموش كرده‌است آن يكي را به پيوست بياورد؛ من به جاي ايشان مي‌آورم.

شكلك چنين بود:

آقايي را نشان مي‌داد از اصحاب وعده كه صدها گوش مفت گير آورده‌بود و وعده‌ها مي‌فرمود و عشوه‌ها مي‌داد و مغزها مي‌شست كه بيا و ببين. ناگهان كسي از مريدان، از ميان جمع، گوجه‌فرنگي گنديده‌ي درشتي را به صورت مباركش پرتاب كرد. ايشان- چنان كه از چنان آدم‌ها مي‌سزد- گوجه‌فرنگي لهيده را از روي صورت مبارك برداشت؛ با سه سرانگشت مبارك رو به جمعيت حاضر گرفت و بي آن كه به روي مبارك بياورد- گويي در ادامه‌ي همان نطق مبارك است- خطاب به جمع فرمود:

... در اين بخش برنامه دوستان حاضر از من خواسته‌اند درباره‌ي فوايد گوجه‌فرنگي برايشان صحبت كنم و اين هم آخرين نتايج پژوهش‌هاي جهاني درباب گوجه‌فرنگي كه در سمينار اخير ...  

زهي رو!!


برچسب‌ها: رو رو برم
+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 0:0  توسط غلامرضا عمراني  | 

حالا که توبه ام را شکستم به یک مطلب تازه که داغی کهنه دارد مهمانتان می کنم. داستان مربوط به سال ۱۳۴۳ و شهر زاهدان است.

چرا من شاعر نشدم؟

من از جنس آن هنرمندانم که پیش از تولدم هم شعر می گفته ام؛ جنس ما این طوری است دیگر؛ اما می پرسید چرا شاعر نشدم؟

چرا؛ شدم؛ بارها شدم اما هر بار توبه کردم و استغفار و از شاعری برگشتم و گفتم این آخرین بارم باشد که شعر بگویم؛ آخر هر بار یک موضوع تازه ای بود که توی ذوق شاعرانه ام بزند.

یکی از «آن آخرین بار»های من موقعی بود که در سال آخر دبیرستان درس می خواندم و هوس کرده بودم مرثیه ی سوزناک رقت انگیزی بگویم تا بر سنگ مزار دوستی حک شود و هم او را و هم مرا جاودانه سازد.

چندین شب و روز وقت صرف کردم و بالأخره سوزناک ترین مرثیه ی همه عمرم را سرودم؛ آن چنان سوزناک که حتی دل همان سنگ مزار هم حتما بعدا می سوخت.

چند روزی هم به انتظار نشستم که یکی از دوستانم بمیرد؛ اما هیچ کس نمرد.

تعجب نکنید؛ من یک قوطی واکس شفق در جیب یکی از دوستانم پیدا کردم که سعی داشت از من مخفی کند؛ ته قوطی چند تکه ی کوچک واکس سیاه مایل به قهوه ای تقریبا خشک شده بود در اندازه های نخود و لوبیا؛ خواستم دورش بیندازم که دوستم مانع شد و محکم گفت: «نه» یا شاید هم محکم تر گفت : «نع». حالا درست یادم نیست؛ چون چهل و چهار سال از آن روز زیبای آفتابی گذشته است.

پنهان کاری دوستم مرا وسوسه کرد که بیشتر سماجت کنم و او هم- که بالأخره می بایست رازش را پیش از «... مرگ جوان ناکام ...» با یک نفر در میان بگذارد- اعتراف کرد که از دست پدرش قصد خودکشی دارد و این ها قطعات واکس خشک شده نیست و تریاک است و من با این عوالم خیلی بیگانه ام و پیاده ام و ... الخ».

شما جای من بودید، از همین حالا به فکر سنگ مزار نمی افتادید؟ مخصوصا که طبع شعریتان هم مدتی است که شما را راحت نمی گذارد و شعر جدید می طلبد و ... .

خب من هم آن قصیده را سروده بودم و ... شما جای من؛ دنبال چنین موقعیتی نمی گشتید؟ از شما چه پنهان؛ شما که غریبه نیستید؛ من هم می گشتم؛ اما برای اکمال و تکمیل دوستی و اتمام و تتمیم حجت دو سه سیلی آبدار هم به دو گونه ی نازنین دوستم نواختم و توپیدم که : «نبینم دیگر از این غلط ها بکنی و داری مرا از خودت ناامید می کنی و حیف آن همه یاسین که امسال ... لا اله ... و مگر دوست برای کی به کار می آید و من یک تنه حاضرم تمام مشکلاتت را حل کنم و این قوطی واکس را هم به خیر و خوشی می بری همان جایی که برداشته ای می گذاری و ... ».

با چشم گریان رفت اما صبح شنبه قبراق برگشت به دبیرستان و من قصیده ام روی دستم باد کرد اما چندان هم نومید نبودم؛ چون دوست دیگری هم داشتم که عاشق بود و سرشار از سوز و گداز و آماده ی خودکشی .. . و حالا آن یکی نشد این. غرض حک شدن قصیده ی من است بر سنگ مزار.

اما نشد که نشد و آن سال کسی از دوستان و حتی هم کلاسی ها و حتی هم شاگردی ها نمرد و شعرم روی دستم ماند که ماند. از آن شعرها هم نیست که بتوانی برای هرکسی بخوانی چون مصداق لازم دارد؛ یعنی اوج شعر کاربردی!

حالا شما جای من بودید باز هم به شعر گفتن ادامه می دادید؟ معلوم است که نه!


برچسب‌ها: طفلي شاعر
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 0:28  توسط غلامرضا عمراني  |