تبليغاتX
بعضي از حرف‌ها
يادداشت‌هاي كوتاه

به نام خدا

... ور نبشته‌است پند بر ديوار

مرد در سايه‌ي ديوار خانه‌اش بساط ناشتايي گسترده‌بود؛ اهل خانه، جمله بر بساط نشسته، خنده بر لب، نان و چاي پيش نهاده، راز دل‌گويان و شادمان؛ و آفتاب تابستان در كار زينت گياهان. ديوار پيرِ سر بر آسمان كشيده تا دورجاي خانه سايه پراكنده بود و روزي خوش و به‌يادماندني را نويد مي‌داد.

ناگهان شد آنچه نمي‌بايست؛ ديوار پير و ستبر كه سال‌هاي سال از پي هم راست ايستاده و خانه و اهل آن را دربرابر توفان و دزد و آب و آفتاب، در پناه خويش گرفته بود، هوس خفتن كرد؛ لرزه‌اي بر اندامش افتاد و تا كسي به خود بيايد و بجنبد، دراز به دراز بر زمين خفت؛ گويي او هم مي‌خواست لحظه‌اي در سايه‌ي خويش بيارامد. چشم برهم‌زدني بيش نپاييد كه خانواده به كام مرگ فرورفت؛ آرام و بي‌صدا؛ جز مرد كه هنوز رمقي در تن داشت.

مرد خاك از چشم و روي سترد و ناباورانه به آنچه پيش روي داشت، نگريست؛ زن و فرزندانش را در خاك و خون غلتان ديد و خود را زخم‌خورده و نوميد و پريشان‌روزگار؛ لختي از درد به خدا ناليد و لختي به ديوارِ خفته بر خاك نگريست. آن گاه از سر درد و نوميدي روي به ديوار كرد و لب به شكوه گشود كه:

«اي ديوار غدار نابه‌كار، تو نبودي و در عدم به خواب هم نمي‌ديدي كه روزي، چنين قد بكشي؛ با دست خويش خشت بر خشت و گل بر گل نهادم و تو را برآوردم؛ چنان كه ميان سر و هم‌سر از همه يك سر و گردن سرافرازتر بودي. سال‌ها‌ از تو مراقبت كردم و اگر رخنه‌اي در سر و پاي تو پيدا شد، با مشتي گل و خشت مرمتت كردم و پاست داشتم. اكنون اين بود سزاي آن همه عمري كه به پاي تو نهادم؟ زن و فرزندان بي‌گناهم را به خاك و خون كشيدي و مرا خونين و مالين و دل‌شكسته ساختي؟ حقا كه ناسپاس و كافرنعمتي! ننگ بر تو»!

در ميان بهت و حيرت و اشك و ناله‌ي مرد، ناگهان ديوار لب به سخن باز كرد و به زباني شيوا اما لرزان و بريده به پاسخ مرد چنين گفت:

«مي‌دانم كه آنچه گفتي، حق است و هيچ كس را نمي‌زيبد كه دربرابر سخن حق چون و چرا كند؛ اما تو فكر نمي‌كني يك‌جانبه به قاضي رفته و داد سخن داده‌باشي؟ اين درست كه رفتار امروز من ناسپاسي و قدرناشناسي تلقي مي‌شود؛ اما مرا در اين ميانه آخر گناهي نيست؛ درست مي‌گويي؛ سال‌هاست هر رخنه‌ي مرا به مشتي گل مي‌انباري؛ اما نمي‌داني كه آن رخنه، حقيقت آن رخنه چيست؛ تو همه چيز را به چشم سر مي‌نگري و به چشم سر هر رخنه رخنه است نه بيشتر؛ اما اگر به چشم دل و خرد مي‌نگريستي، هر رخنه دهاني از من بود كه به شكايتي يا به گلايه‌اي باز مي‌شد كه:

«آي، مرد، هش‌دار؛ پيري سراپاي مرا فراگرفته و از استواري قامتم چيزي بر جاي نيست؛ هر روز كمرم رو به زمين خم مي‌شود و تاب تحمل سنگيني خود را ديگر ندارم؛ چاره‌اي اساسي بايدكرد. اما تو در عوض چه مي‌كردي هر بار كه فرياد هشدارم برمي‌خاست؟ هيچ؛ به‌راحتي دهانم را- كه باز شده‌بود تا راز ناپايداري‌ام را به گوش هوشت برساند- با مشتي گل مي‌اندودي و به گمان خويش، وجدان خود را مي‌آسودي و سرِ راحت بر بالين مي‌نهادي؛ غافل كه من از درون مي‌پوسم و تو از بيرون به مشتي گل بسنده مي‌كني. آن ناله‌ها امروز بدل به فريادي از ژرفاي وجودم شد و تنم را چنان لرزاند كه تو را و خانواده ات را سهل است؛ بندبند وجود خودم را نيز از ياد برده‌بودم و ناگهان زمين زير پايم سست شد و ...».

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:51  توسط غلامرضا عمراني  | 

ssssssssse meymun!!!

 

به نام خدا

... و جماعتي از بوزينگان بودند به سرانديب

در ميان حيوانات معروف جهان- كه هر يك ازجهتي معروف است- سه ميمونند بس زيرك و به معناي امروزين زبل!

يكي همواره دست بر چشم نهاده‌است كه يعني نمي‌بينم؛ مرا به كار جهان و شغل ديگران هرگز التفاتي نيست؛ كاري به كار ديگران ندارم؛ خورد و برد و عيش و نوش و نيك و بد و لفت و ليس ديگران نمي‌بينم؛ اصلا به من دخلي ندارد. ايهاالناس، شما نيز اگر خواهيد خوش و خرم روز عمر به‌سر بريد، به من تأسي كنيد كه فوز عظمي در اين سيرت است كه من پيشه كرده‌ام؛ كور بودن به‌اقتضاي مصلحت و ناديدنِ آنچه نبايد.

ديگري دو انگشت مبارك به دو گوش نازنين خويش فروكرده كه يعني نمي‌شنوم؛ هر چه دل‌هاي تنگتان مي‌خواهد، بگوييد و يقين داشته‌باشيد كه جايي درز نمي‌كند؛ مگر من مغز سر ميمون خورده‌ام كه چيزي بشنوم و بار تكليف خودم را سنگين كنم؟

سومي يك انگشت اشاره، اعني سبابه بر لب‌نهاده كه يعني هيس‌س‌س‌س‌س‌س‌س! مرا ببينيد و از من فرابگيريد و شما نيز عقل به خرج دهيد و هم‌چنان كه هزار مرتبه سعدي نصيحت كرد، حديث هيچ مجلسي را به مجلسي مبريد. شما را چه رسيده است كه بگوييد دمب گربه دراز است؟ شما را سنه‌نه كه حوض خانه روباز است؟ مگر از كله‌هاتان بوي قورمه‌سبزي استشمام مي‌شود؟

گاهي- اگر ديده‌باشيد- اين سه يار زيرك را سه جان در يك قالب نشان مي‌دهند؛ يك تن و پنج دست؛ دو برگوش و دو بر چشم و يكي بر لب؛ و معناي ديگر و ژرف‌تر آن، نماد جامعه‌اي خوش‌بخت است كه اعضاي آن يك دلند در نشنيدن و نديدن و سكوت؛ سرها به زير افگنده و در خويش فرورفته؛ اما...؛

مهم همين «اما»ست؛ واژه‌اي خرد و حقير و ناقابل كه قادر است رندانه بر هرچه پيش از آن گفته‌اي، خط بطلان بكشد؛ مي‌فرماييد نه؛ هميشه پس از «اما» را به‌دقت و وسواس بشنويد.

اعضاي اين جامعه هم مي‌گويند شترديدي؛ نديدي؛ ... اما غافل كه اين رشته سر دراز دارد و تو آن گاه كه «الف» را بر زبان آوردي، يقينا «ب» را هم بايد بگويي و ... الخ.

اين جا هم درست همين پيش آمد؛ هم هنرمنداني كه آن سه ميمون را به عنوان «رمزينه» آفريدند و هم اعضاي جامعه‌اي كه ميمون‌وار، ديدن و شنيدن و اعتراض را ترك كردند، به‌شدت تحت فشار قرار گرفتند كه اگر تا اين جا خوش رقصيده‌ايد، وراي «آبادان» هم لابد دهي هست؛ و حالا كه هست، پس گامي ديگر به پيش.

الغرض؛ قداره‌بندان و جاه‌طلبان و قدرقدرتان و اعلي‌حضرتان و قوي‌شوكتان و برما م...هاي تاريخ، اعني بوش‌ها و چومبه‌ها و چنگيزها و پينوشه‌ها، نه يك پا كه هر دو را پيش‌تر نهادند كه هنوز يك روزن ديگر مانده‌است كه بايد بسته شود و آن «فهم» است؛ ببنديد! ببنديدش كه سخت مي‌آزاردمان؛ و الا فلا؛ همين است كه گفتيم و تخفيف هم نمي‌دهيم.

سال‌ها و سال‌ها گذشت؛ عده‌اي از اين دستور سخت استقبال كردند و از سرِ ارادت، خود را به حماقت زدند و بارِ خويش را در سايه‌ي حماقت بستند و رفتند و گروهي نيز زيرك و دردآشنا طلخك و بهلول شدند و خود را مايه‌ي عبرت ديگران ساختند و كثيري كه نه قدرت بهلول و طلخك شدن داشتند و نه چونان بوقلمونانشان تاب رنگ به رنگ شدن بود و نه داعيه‌اي در دل و فكري در سر- كه حلاج و عين‌القضاه و حسنك شوند- از بن دندان روزن فكر و انديشه را نيز بر وجودشان بستند و فقط مانده‌بود يك نكته كه هيچ كس تا كنون به حل آن توفيق نيافته است كه تكليف تصوير آن سه ميمون چه خواهد شد؛ تصوير تازه مي‌بايست چه شكلي باشد؛ و همين يك نكته‌ي كوچك اگر حل شود، كار تمام است ديگر و سايه‌ي عالي مستدام؛ اما...

نگفتم باز سرو كله‌ي «اما» پيدا مي‌شود؟ مثل اين كه مي‌گويد اما موضوع به همين سادگي هم نيست؛ چه‌طور؟ مي‌گويد بعضي‌ها هم، و البته بعضي‌ها هم،  اين جا و آن جا زمزمه‌هايي به‌راه انداخته‌اند كه... نه ...؛ مثلا ...؟

مثلا يكي از آن‌ها «نسيم شمال» خودمان است كه درست مثل يك تودهني جانانه دم‌گرفت كه:

-        دست مزن؛

-        چشم؛ ببستم دو دست              

-        راه مرو؛

-        چشم؛ دو پايم شكست

-        حرف مزن؛

-        قطع نمودم سخـــــن؛             

-        نطق مكـــن؛

-        چشم؛ ببستم دهن

-        هيچ نفهم؛

-        اين سخن عنوان مكن               خواهش نافهمــــي انسان مكن

لال شوم؛

 كور شوم؛

كر شوم                    ليك محال است كه من خر شوم

<

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:35  توسط غلامرضا عمراني  | 

 

به نام خدا

رفته بودم به تماشاي ...

رفته بودم به تماشاي ...

رفته بودم به تماشاي ...

چه كنم كه نمي‌توانم گفت به تماشاي چه...؛ زبانم مي‌سوزد و شرمم مي‌آيد...؛

اما به هر حال به تماشاي ورزش رفته‌بودم و ناگزير بايد بگويم رفته بودم به تماشاي «ورزش»! كه گفته‌اند قولوالحق ولو علي انفسكم؛ كه اگرچه ورزش‌كار نيستم؛ ورزش‌كاران را به حكم «احب‌الصالحين و لست منهم» دوست مي‌دارم و نيك و بدشان را نيك و بد خويش مي‌دانم؛ و از اين است اگر سختم مي‌آيد؛ اما به گفته‌ي بيهقي «چون دوستي زشت كند، چه چاره از بازگفتن»؟

به هر حال رفته‌بودم و كاش نرفته‌بودم؛ و پسرم را برده‌بودم و كاش نبرده‌بودم؛ برده‌بودم كه درس اخلاق بياموزد و ورزش‌كاري و جوان‌مردي.

ورزشگاه عمومي بود و بزرگ بود و ورزش‌كاران و ورزش‌دوستان از هر سنّ و سالي و سليقه‌اي؛ و بازي‌ها زيبا و شوق‌آميز و تماشايي؛ و من از ميانه محو تماشاي واليبالي از نوع دوبه‌دو؛ و حريفان زبده و بانشاط و جوان و خنده‌رو و دل‌زنده و تحسين‌برانگيز؛ و شب، از فرط زيبايي از آن شب‌ها كه آرزو مي‌كني تا دامن قيامت به درازا بكشد.

باري، بازي با هلهله و شور و شادمانگي آغاز شد؛ رجزخواني حريفان، همه، شادمانه و دوستانه؛ و توپ گردان و رقصان و چرخان از سويي به سويي و از دستي به دستي و از دوستي به دوستي.

سرنوشت توپ بالأخره همين است؛ رميدن و پريدن و رسيدن و فروافتادن و برخاستن و چرخيدن و غلتيدن و دست به دست گشتن تا بازي به سرانجامي برسد؛ و حاصل آن همه تلاش و عرق‌ريزان در نهايت شادي روح و روان است و فرح‌افزايي جسم و جان؛ اگرچه در بهاي خستگي‌اي شيرين.

باري؛ توپ چرخيد و چرخيد و دست به دست شد و از گوشه‌اي به گوشه‌اي فرارفت و فرودآمد و بررفت ... و شد آنچه بايد بشود يا نبايد بشود؛ در گوشه‌اي به خاك غلتيد و آه از نهادي برآمد و از پي آن، عتابي دوستانه و نگاهي ناشادمانه و گلايه‌اي كه اندك‌اندك به شكايتي پرخاش‌گرانه انجاميد ...؛ و ... باز هم بازي از سرگرفته‌شد اما اين بار نه با هلهله و شور و شادمانگي؛ كه با گلايه و اخم و بغض و ... ؛ بگذريم ...؛ گلايه به شكايت كشيد و اخم به تخم و شادمانگي به فرياد. رگ‌هاي گردن‌ها به حجت قوي گشت و مهر رخت بربست و تهمت جاي همت نشست و فرزانگي رفت و فرافكني آمد و هر ناشايسته‌اي به گردن حريف آويخت و آبروها بر خاك ريخت. پرده‌هاي شرم كه دريد، كار از توهين حريف به تحقير رفيق كشيد و باران ناسزا از چاك‌هاي بي‌چفت و بست حلقوم‌هاي خسته و بي لگام و دهنه بر زمين و آسمان باريدن گرفت و هيچ كس از آن در امان نه؛ كه كار از دوست و دشمن گذشته‌بود و همه‌ي حريم‌ها از خودي و بيگانه درهم‌شكسته و دشمني و تيرگي بر جاي آن نشسته.

شگفت آن كه بازي هنوز ادامه داشت؛ اما با شيوه و شگردي باژگونه. هر بار كه دستي كه به سوي توپ برافراشته مي‌شد، دهاني به ناسزايي آميخته بود و اين بار دو هدف نشانه‌ي هر تير؛ نخستين، به قصدِ سركوفتِ رفيقِ خودي و دومين، ازآنِ حريف؛ و هر چهار، كاري و مردافكن و بي‌رحم و ناشايسته و ناسزاوار و دور از شأن ورزش؛ و شأن ورزش در هجوم توفان ناسزاها ناپديد.

... و باز شگفت آن كه هر يار ياريِ ديگري را به هيچ گرفته‌بود و توپي را كه در نزديكي وي بر خاك مي‌خواست نشستن، اجازه‌ي سقوط مي‌داد تا موجبي براي سرزنش يار خودي باشد.

غرض، سرانگشتي كه شمردم، نتيجه‌ي اين بازي بيست و اندي دندان قروچه بود به قصد خودي و بيگانه و چهل و چندي ناسزاي خالص آب‌نكشيده و دامن دامن پرخاش و مشت‌مشت نيش و كنايه و دريادريا توهين و ... تا بخواهي جنگ فرسايشي اعصاب كوفته و كرخت شده از تحمل ناشايستگي‌هايي نه درخور خلق و خوي جوان‌مردان.

گفتم؛ و بارها گفتم چشم پورياي ولي روشن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 22:56  توسط غلامرضا عمراني  | 

 

به نام خدا

-        سلام؛

-        سلام؛ استاد؛ به‌به؛ خيلي خوش‌ آمديد؛ بفرماييد؛ خيلي دلمان برايتان تنگ شده‌بود؛ تازه چه خبر؟ كتاب جديد چي چاپ كرديد؟

-        كتاب؟ آخرين كتابم را كه هفته‌ي گذشته خدمتتان تقديم كردم.

-        آن كه بع ... له؛ دستتان واقعا درد نكند؛ چه كتابي! شاه‌كار بود! شاه‌كار! باور بفرماييد با دوستان كه صحبت مي‌كردم، همه‌اش وصف كتاب حضرت‌عالي در ميان بود؛ افسوس كه توي اين مملكت قدر نمي‌دانند؛ افسوس.

-        لطف داريد؛ ما قابل اين حرف‌ها نيستيم ولي همين كه آدمي مثل حضرت‌عالي بپسندد، ما مزدمان را گرفتيم؛ مي‌دانيم كه زحمتمان هدر نرفته.

-        خب؛ خب؛ از كتاب جديد چه خبر؟ تازه چي داريد؟ ما هم‌چنان منتظريم كه چشممان به ديدار كتاب بعديتان روشن بشه. امثال شما بايد بنويسند؛ بايد تمام موانع را از پيش پاي شما برداشت تا بتونيد فقط به اين كار سازنده بپردازيد. شوخي نيست؛ مثلا همين كتاب اخير شما؛ اگر مردم بخوانند و به ارزش حرفاتون پي ببرند و عمل كنند، واقعا من كه فكر مي‌كنم دنيا گلستان خواهد شد.

-        ممنونم؛ بيش‌تر از اين مرا شرمنده نفرماييد؛ راستي، شما اسم كتاب را پسنديديد؟ با مطالبش هم‌آهنگي داشت؟

-        عالي بود؛ عالي؛ اصلا كتاب شما از همه جهت عاليه؛ مخصوصا اسم كتاب با اون رنگ مخصوص چه كنتراستي با رنگ زمينه ايجاد مي‌كرد؛ باور بفرماييد پرسپكتيو بك‌گراندش محشر بود؛ مخصوصا اون ته‌رنگ بژ روي حاشيه‌اش خيلي توپ بود.

-        بژ؟ فرموديد بژ؟ ببخشيد ...؟

-        بله؛ منظورم را كه خوب مي‌فهميد؛ بژ... بژ ... منظورم همون سايه روشن ظريفي بود كه تمام بك‌گراند... بله... مي‌دونيد چي مي‌خوام بگم؟ چه‌طوري بگم؟ اصلا حرف نداشت؛ مخصوصا واژه‌ي مركبي كه به‌عنوان اسم...

-        واژه‌ي مركب؟ فرموديد واژه‌ي مركب؟

-        نه؛ منظورم از مركب همون چيز... چه‌طوري بگم؟ مي‌دونيد چي مي‌خوام بگم؟ منظورم اون تركيب كليه؛ خيلي عالي بود؛ واقعا كه دست مريزاد استاد.

-         بگذريم؛ مطالبش چه‌طور؟ پسنديديد؟

-        اون كه حرف نداشت؛ عاليِ عالي؛ باور بفرماييد از همون موقع تا حالا همه‌اش در فكر اون مطالب گهربارم؛ باور بفرماييد؛ شما كه مي‌دانيد من رودرواسي با كسي ندارم. حرفم را توي چشم طرف ميگم. اگر يه ذره كم و كسري توي كتابتان بود، مي‌گفتم؛ باور كنيد.

-        خب؛ ممنونم؛ لطف داريد؛ ميشه يك لطف ديگر هم در حق من بكنيد و راهنمايي بفرماييد كه چه بخشي از كتاب بيشتر مورد توجه حضرت‌عالي قرار گرفت؟

-        همه‌اش آقا؛ همه‌اش؛ مگه شما امكان انتخاب براي كسي مي‌گذاريد؟ ماشاءالله قلم به اين شيريني؛ طبع به اين رواني؛ ذهن به اين زايائي؛ آقا همه‌اش عالي بود؛ همه‌اش؛ شما كه مي‌دانيد من رودرواسي با كسي ندارم.

-        ميشه لطف بفرماييد مقداري جزئي‌تر به مطالب اشاره كنيد؟ مثلا به‌طور مشخص يك موضوع را...

-        شما كه منو مي‌شناسيد؛ من كلي‌نگرم؛ من وارد جزئيات نميشم. اصلا جزئيات براي اين مي‌آيند كه كل را بسازند؛ وجود اجزا اصلا اهميت نداره؛ در مقابل اين شاه‌كاري كه شما خلق كرديد، جزئي‌نگري اصلا درست نيست؛ شما كه مي‌دانيد من رودرواسي با كسي ندارم. اين كتاب يك كل به هم پيوسته بود كه نمي‌شود جزئي از آن را انتخاب كرد. بايد همه‌اش را يك جا خواند؛ چه مي‌گويم؟ خواندن چيه؟ بايد بلعيد. مي‌خوام خواهش كنم ما را بيش از اين معطل نگذاريد؛ بي‌صبرانه در انتظار كتاب بعديتان هستم؛ اگر مثل اين يكي باشد كه حرف ندارد؛ مثلا آن جا كه از سياست صحبت كرده‌ايد...

-        سياست؟

-        نه؛ ببينيد؛ من كلي حرف مي‌زنم؛ سياست، اقتصاد، اخلاق، همه‌ي اين‌ها درحقيقت يك كلند كه در كتاب شما با هم خوب گره خورده‌بودند؛ خوش‌حال شدم كه ديدمتان؛ بي‌صبرانه منتظر كتاب بعديتان هستم. فعلا... تا بعد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:55  توسط غلامرضا عمراني  | 

به نام خدا

شب هميشه مثل ترس و وحشت است؟

 

شب دير كشيده است؛ سرد و سياه و ديرنده و موذي؛ و من شتابان و خسته و ...

از دور سياهي‌اي پيداست؛ سرشارم از اضطراب؛ اميد در من لانه مي‌كند؛ مي‌شود كه آدمي‌اي باشد؟ خدا كند كه آدمي‌اي باشد!

***                                    ***

شب دير كشيده است؛ سرد و سياه و ديرنده و موذي؛ و من شتابان و خسته و ...

از دور سياهي‌اي پيداست؛ سرشارم از اضطراب ؛ ترس در من لانه مي‌كند؛ مي‌شود كه آدمي‌اي باشد؟ خدا نكند كه آدمي‌اي باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:7  توسط غلامرضا عمراني  | 

 

به نام خدا

سرتان سلامت؛ پاي من شكست.

هرگز آرزو نمي‌كنم پايي بشكند؛ اما ... اما... چه تجربه‌ها كه با شكستن پايي و دستي به‌دست مي‌آيد! آن قدر كه گاهي آدم اذعان مي‌كند كه چه خوب شد پايم شكست؛ وگرنه من كجا و اين همه تجربه كجا؟

... و اگر بپذيريم كه اين فقط انسان است كه مي‌تواند تجربه‌ي پاي شكسته را به ديگران منتقل سازد، اگر هر بار كه پايي و دستي مي‌شكند، تجربه‌اي شكل بگيرد و منتقل شود، هر دست و پاي شكسته كتابي است درخور خواندن.

پايم كه شكست، كلّي خنديدم؛ نه براي لذت شكستن پا؛ بل از آن كه هر شكسته‌اي را وبال مي‌دانند؛ و اما من خنديدم براي آن كه هم‌سفرانم مرا وبال ندانند؛ و كدام لذت از اين برتر؟

پايم كه شكست، كلّي خنديدم؛ چرا كه جز خنده كاري نمي‌توانستم. آدم‌ها، برخي آدم‌ها سرتا پا ترحمند؛ منتظر آن كه دل بسوزانند بر دست و پا و سري شكسته؛ گرچه همان‌ها دلِ شكسته را نمي‌بينند.

پايم كه شكست، كلّي خنديدم؛ چرا كه جز خنده كاري نمي‌توانستم. آدم‌ها، برخي آدم‌ها آن قدر گويا دست و سر و پاي شكسته ديده‌اند كه كرخت شده‌اند. ديگر سري به توجه برنمي‌آرند تا تو را كه در صندلي عاريتي چرخ‌دارت از درد مي‌پيچي، و هنوز چند ساعتي از شكستگي‌ات نمي‌گذرد، ببينند. جز خنده بر اين كرختي احساس چه مي‌توانستم؟

پايم كه شكست، كلّي خنديدم؛ خنده‌ها، اما مي‌گفتند نمي‌تواني پشت اين قيافه‌ي خندان، غمت را پنهان كني.

كدام غم؟ من كه باكيم نيست از شكستن پا.

خنده‌ها اما مي‌گفتند  چه مي‌گويي؟ مگر ما نمي‌بينيم از صبحدمان تا حالا كه آفتاب دو نيزه از زمين برآمده، در معبر برف ايستاده‌اي به انتظار تاكسي؟ و تاكسي‌ها، همه، خلوت و خالي از كنارت مي‌گذرند؛ اما چوب‌هاي زير بغلت را كه مي‌بينند...؛

مي‌گويم ساكت باشيد؛ به مسيرم نمي‌خورند اين‌ها... .

مي‌گويند آخر تمام مسير همين است؛ هرجا بروند، ناگزيرند از همين مسير بگذرند.

مي‌گويم بگذريم.

مي‌گويند پس باز هم بخند تا بگذريم.

و من مي‌خندم؛ كلي مي‌خندم؛ آخر جز خنده كاري نمي‌توانم؛ و ... مي‌گذريم.

لوك و لنگ و كور و كبود، گام از پس گام، ترسان و لرزانِ سُرخوردني دوباره در برف، خود را به چهار راه بعدي و از آن، به خيابان بعدي مي‌كشانم؛ اما آن جا هم تاكسي‌ها، همه، همين رنگند؛ اما نوميد نبايد بود. آهان؛ اين يكي؛ اين يكي از اهالي جهاني ديگر است؛ مي‌ايستد؛ بااحترام از مقصد و مقصودم مي‌پرسد؛ و آن گاه ... بهاي خون خودش و نرخ تاكسي‌اش را درهم مي‌آميزد و از آن مبلغي مي‌سازد كه سوز شنيدن آن بيش‌تر از سرما تا مغز استخوان نفوذ مي‌كند و آن گاه كه چشم‌هاي شگفت‌زده‌ي ازحدقه‌درآمده‌ي مرا مي‌بيند، شانه بالا مي‌اندازد و دنده‌اي چاق مي‌كند و ... و دومي كه مي‌گذرد و سومي كه ... و چهارمي و ... يازدهمي نرخ پيش‌نهادي‌اش را اندكي تعديل مي‌كند و ... ديگر چاره‌اي هست؟ بايد خوش‌حال هم باشي و به اين توفيق – كه تو را رفيق شده- كلي هم بخندي؛ پس مي‌خندم، كلّي. مگر بهتر از اين هم مي‌شود؟

پايم كه شكست، كلّي خنديدم؛ چرا كه در مسيري تقريبا اندكي بيش از درازاي تاكسي، كرايه‌ي سه نفر را، از اسكناس آبي نفتي كه تقديم راننده كردم، كسر فرمودند و با كلي مزاح و خنده و اخم و خوش‌طبعي و نيش و نوش توأمان در پاسخ اعتراضم فرمودند شما انسانيت هم سرتان نمي‌شود؟ نديدي كه من چه‌قدر انسانيت كردم؟ نديدي كه در طول مسير هيچ كس را بغل دست شما سوار نكردم كه راحت باشي؟ كلّي هم از اين بابت خنديدم؛ چرا كه خودشان هم مي‌دانست كه در تمام مسير، حتي يك نفر هم براي تاكسي دست بلند نكرده‌بود.

پايم كه شكست، كلّي خنديدم؛ تو هم اگر به جاي من بودي، همين مي‌كردي كه من كردم؛ مي‌خنديدي. چه مي‌كردي جز اين، وقتي از پله‌ي ميني‌بوس ناگهان مي‌خواهي پا بر زمين خدا بگذاري و باز ناگهان درمي‌يابي كه زمين، زير پايت دهان باز كرده‌است و باز...؛ باقي معلوم است؛ جز خنده چه مي‌توانستي كرد؟

پايم كه شكست، كلّي خنديدم؛ تو هم اگر به جاي من بودي، همين مي‌كردي كه من؛ مي‌پرسي چرا؟

چون از جوي خيابان كه مي‌گذشتم- سرتا پا يك متر بيشتر نبود و چيزي كم- ناگهان يادم رفت كدام پا را بايد اول بردارم؛ چوب‌هاي زير بغل را يكي پس از ديگري آزمايش كردم؛ اما انگار يادم رفته‌بود چه كنم؛ آن قدر خنديده‌بودم كه همه چيز يادم رفته‌بود. يادم رفته‌بود كدام پا را با كدام چوب بردارم و كدام پا را با كدام چوب بگذارم. يك قرن كه گذشت و يك لشكر از رهگذران، بي چوب زيربغل، از كنارم گذشتند، تازه ديدم دستي براي گرفتن دستم دراز شد. خوب كه نگاه كردم، گچ‌گرفته بود و آتل‌بسته. دونفري به هم نگاه كرديم و كلّي خنديديم؛ آن قدر خنديديم كه اشك از چشم‌هايمان سرازير شد؛ آن قدر خنديديم كه ره‌گذران هم از خنده‌ي ما خنده‌شان گرفت و اين بار با مردم چه‌قدر خنديديم!

تو هم جاي ما بودي، همين كار را مي‌كردي؛ نه؟ ما كه كلّي خنديديم؛ چرانه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:19  توسط غلامرضا عمراني  | 

 

به نام خدا

این که کسی بیاید و در روزنامه(ها)ی پرشمار مملکت، زیر نگاه این همه «مو از ماست کشنده‌ی محترم قد و نیم قد» که حتی جنبیدن یک پشه در جابلسا هم عیان در نظرشان است، در روز روشن، آگهی رنگ و وارنگ بدهد که حاضر است فلان خدمت یا خدمات را ارائه دهد و محض رضای خدا، خودش و اعوان و انصارش در خدمت رفاه هم‌کیشان و هم‌اندیشان و هم‌ریشان محترم هستند و محضا لله و خالصا مخلصا فی سبیل‌الله نرخشان شاخ غول گرانی و تورم می‌شکند و حتی حاضرند از جان و دل در ازای مبلغی ناچیز ... و از آن‌ها که گویند و دانید... و چندین و چند شماره‌ی تلفن ثابت و سیار و ایران‌سل و توران‌سل و همراه اول تا چندم هم پشت‌بند آگهی‌اش ردیف فرماید، تا این جا نه مسئله‌ی تازه‌ای است و نه من موضوعی درخور را پیش کشیده‌ام.

اما موضوع از آن جا آغاز می‌شود که تو هم مثل سایر خلق‌الله- که منتظر چنین موهبتی بودی و بختی که درست، بی چک و چانه، خودش با پای مبارک آمده تا در خانه- زنگی بزنی و از ایشان دعوت کنی که منت بگذارند و قدم رنجه فرمایند و ... تا تو هنوز درخور ارج و ارز ایشان شیرینی و میوه و آجیل و ... آماده نساخته‌ای تا به حلق مباركشان بچپاني که ناگهان ناباورانه پس از اندی و اندکی انتظار، زنگ بنده منزل، شادمانه و سرخوشانه به اهتزاز درآید و ایشان و وردستان ایشان- که شأن نزول و ظهورشان را برای یک چک و چانه‌ی ساده نمی‌دانی- وارد شوند و سر تا قدمت را متر و سانتی‌متر کنند و دستی بر پشتت بکشند و وجبت کنند و عرض و طول شانه‌هایت را بسنجند و دندان‌هایت را بشمارند و پهنای دنده‌هایت را بیازمایند و ... و دل و گرده و جگر و ... و الخ.

تا این جا هم سخن تازه‌ای نیست؛ می‌توانید در پاسخم بفرمایید که از این بسیار می‌افتد در این شهر؛ و مایه‌اش تنها شیر و شکلاتی و آجیل و آب نباتی و چای و شیرینی و میوه‌ایست که لله الحمد فت و فراوان است و تدارکش آسان و دیگر چه؟!

گفتم که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده؛ تا چرتکه و ماشین حساب‌ها به کار افتد و جمع الجمع و ضرب الضرب آن‌ها تمام تار نازک چرتت را پاره کند که ای دل غافل تو گمان کرده بودی گربه حیوان خوش خط و خالی است و الآن با پلنگ و یوز پلنگی مواجهی و مبالغی شماتت هم همراه خنده‌ي استهزا بشنوی که شما کجایید و نرخ‌ها کجا و شما این مدت انگار یا حتما در خارج از این آب و خاک، باد و آفتاب و پشملبا و بستنی قیفی نوش جان می‌کرده اید و از درد دل این طبقه‌ی شریف به‌کلی بی‌خبرید و آن قدر از این دست در گوشتان و در گوش یک یک اعضای خانواده‌تان بخوانند که دل بره و جگر مرغ به حالشان کباب شود؛ دل تو و اهالی نازک دل خانواده‌ات که سهل است.

خب؛ اصل داستان از این جا آغاز می‌شود که پول این خدمات عرضه نشده را پیشاپیش مطالبه می‌فرمایند و با این گرانی‌ها و تورمِ دقیقه‌ای که یک ساعت است روضه‌اش را برایتان می‌خوانند و اگر چنان که سال نیکو از بهارش پیداست، به محض این که قدم از منزل بیرون گذاشتند، چه بسا که نرخ ناگهان به ده برابر و صد برابر صعود کند، دیگر آنان مسئول نیستند که طبق شواهد در شهر از این واقعه بسیار افتاد و می‌افتد و مبادا که شما نیز غفلت کنید و الا بر شما نیز همان رود که بر آن پینه دوز رفت؛ القصه رای گفت چه گونه بوده است آن داستان؛ و برهمن گفت آورده‌اند که در حوالی چین و ماچین شهری بود و ... .

ای بابا ببخشید؛ فکر کردم دوباره دارم کلیله و دمنه می‌نویسم؛ واقعا ببخشید؛ الغرض پول را به قول خودشان به فی روز و فی‌البشمار از شما می‌گیرند و .. . شما یادتان باشد، جان بابا؛ جایی مرو تا من رسن بیارم و ... .

ای بابا باز هم که عنان از دست رفت؛ بگذریم؛ همین فردا، حوالی نماز بامداد تا نماز خفتن جایی نروید که ما خواهیم آمد و خواهید دید و خواهید بهبهید و خواهید چهچهید و ... .

فردا صبح زودترک از خواب برمی‌خیزی و دست روی دست و رو شسته و ناشسته می‌نشینی و به اهل و عیال سفارش یک صبحانه‌ی آبرومند می‌دهی و چرت می‌زنی و با هر صدای قژ اتومبیلی و سوت و زنگ و ... رنگت زرد و سرخ می‌شود و زبانت به تته پته می‌افتد و انگار خواستگار در حوالی کوچه است و ... .

نزدیک ظهر که می‌شود، آهسته به عیال می‌گویی که در حساب و کتاب بعد مسافت دچار مختصری سوء تفاهم شده‌ای و راه البته دور است و صبحانه نشد، حول و حوش ناهار خواهند رسید و آب بادیه را بیشتر کن و سفره را پهن‌تر و درازتر کن و دست روی دست به هر صدای پایی و بال مگسی و از جا بپری که اینک ... .

القصه سه روز و سه هفته و سه ماه که از این واقعه بگذرد، به دلت خطور کند که نکند ... ای دل غافل؛ آخر آقای فلان و بانو بهمان نیز از این داستان‌ها داشته‌اند و گفته‌اند و تو فقط به آنان خندیده‌ای و خوش‌بینی خودت را به رخ ایشان کشیده‌ای که نه؛ هنوز در این ملک و سرزمین تتمه‌ی ایمان و وجدان و قول شرف مردانه و رهن و اجاره‌ی یک تار سبیل ... باقی است و ... نه، اصلا نه و قطعا نع!

بالأخره به اغوای این و آن، تلفن را برمی‌داری که از سر گلایه سخنی بگویی؛ با جمله‌ی معهود و امیدوارکننده‌ی «امری باشد؛ در خدمتیم»، مواجه می‌شوی و دوباره امیدوار و نشانی و ... دوباره انتظار و ... تلفن بعدی که اصلا محلت نمی‌گذارد و کسی گوشی آن را برنمی‌دارد، در گوش دلت می‌گوید که ای دل غافل نکند؛ اما نه؛ بد به دلت راه مده؛ ولی آن شماره‌ی تلفن دیگر سوخته است و بی‌ثمر؛ شناسایی شده است و ... تمام. از تلفن دیگری شماره می‌گیری و دوباره همان صدای امیدوار کننده‌ی ملکوتی «امری باشد؛ در خدمتیم» و گرفتن نشانی و ... کار تمام است؛ در میانه‌ی مکالمه گوشی را می‌گذارند و این شماره هم سوخت و چند شماره‌ی دیگر همسایه و دوست و آشنا و ووو.

تازه می‌فهمی که سخن از همان مقوله است که گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم و هنوز باور نکرده‌ایم.

پرده‌ی بعدی ماجرا از این جا آغاز می‌شود با شرکت تمام «ارگان‌های ذی‌ربط و غیرذی‌ربط و ذی‌صلاح و غیرذی‌صلاح که الغریق یتشبث ...؛ و هر جا نیشخندی که مگر بارها نگفته‌ایم که «و لا تؤتؤ السفهاء اموالکم»؛ و از ما همان بلاغ بود و ابلاغ و دیگر مشکل، مشکل خودتان است و یک نصیحت پدرانه هم چاشنی آن که توصیه می‌کنیم بگذرید و این مایه کلاه کوچک مامانی ناقابل ارزش وقت تلف کردن ندارد؛ خدا را شکر کنید که ...؛ و شما هم– چنان که از وجناتتان پیداست- ماشاءالله بزنیم به تخته اهل کمالاتید و هر که با جهال درافتد به نقص عقلش اقرار کرده باشد و شما هم که نمی خواهید چنین کنید و از این پس چشم و گوشتان را باز کنید و نباید چنان می کردید و باید چنان می‌کردید و حالا هم جلوی ضرر را از هر جا ... ؛ و به قول ملا پس دزد را در این میانه گناهی نه؛ و راستی؛ خودمانیم عجب داستانی است این داستان جمله‌های قصار عربی؛ رواییشان حرف ندارد و اگر حوصله کنی برای هر موردی یکی دو تاش یافت می‌شود و به قول امروزی‌ها برای اندام ناساز ما »فیتِ فیت«! و یک کلام ختم کلام!

آغاز فاجعه!

فاجعه درست از همین جا آغاز می‌شود و رسانه‌های ما هم شکر خدا سرشار است از همین فیلم‌ها و پیام‌هایی از این دست که به امید هیچ کس منشین و خودت دست همت از آستین بیرون بیاور و متخلف را خودت ادب کن تا عبره للناظرین باشد و تو در برابر خودت و خانواده‌ات مسئولی و گرفتن حقت از واجبات مسلم است و ... همه‌ی آن‌ها هم نیک می‌دانند که به ریش تو و امثال تو رسما خندیده‌اند و فلان فیلم را هم می‌بینی که فلان صاحب حق، به هر بهایی-که نه بدتر از آن متصور است- اسلحه‌ی گرمی تهیه کرده است و این البته در سکانس‌های انتهایی فیلم اتفاق می‌افتد که مقدمات آماده شده و ذهن تماشاچی آن را برمی‌تابد که تا کنون قهرمان فیلم چندین نوبت کتک و تحقیر و توهین را تحمل کرده است و اکنون از دید تماشاگر مقدمات خریدن اسلحه آماده شده است و حالا دیگر خون همه به جوش آمده است و الی النهایه... و گاه می‌بینی که قهرمان اول این فیلم دختر خانمی است هنوز سرد و گرم روزگار نچشیده که با آنچه دیده‌ای حق هم از آن اوست و حالا تو می‌مانی و این داستان کهنه که

چه مردی بود کز زنی کم بود!!

فاجعه آغاز شده است.

و اغلب فاجعه‌ها از همین «بنیاد اندک ظلم» به تعبیر سعدی آغاز شده است و هر کسی باید صلیب خودش را خودش بر دوش مبارک بکشد و همه‌ی آن‌ها که در مورد جامعه‌ی مدنی خوانده‌ای و ...؛ سوزنی بردارید و به این بادکنک بادکرده  فروکنید. همه‌ی ماجرا همین است. تا پايان ماجرا ديگر خودتان مي‌توانيد پياده گز كنيد؛ جاي دوري نيست؛ همين دو سه كوچه پايين‌تر؛ بفرماييد.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 14:53  توسط غلامرضا عمراني  | 

 

به نام خدا

آهاي مردم جهان! كلاهتان را كمي بالاتر بگذاريد!!

درباب يادداشت «چشم بشريت روشن!»

و پيش‌نهاد من كه

بياييد به نشانه‌ي اين فاجعه بر درگاه خانه‌هامان، در سراسر جهان پرچم سياه برافرازيم.

دوستان من، حتي آنان كه سال‌هاست زبان مرا مي‌دانند، «تجاهل‌العارف» كرده‌بودند. باشد؛ اين طور مي‌پذيرم؛ اما نه اين كه بپذيرم كه آنان موضوع را درنيافته بودند؛ نه؛ اين را قبول ندارم؛ مي‌دانم كه آنان نخواسته‌اند تلخي چنين ماجرايي را به روي خودشان بياورند؛ مي‌دانم كه آنان نخواسته‌اند اعتراف كنند- حتي بر درگاه وجدانشان- كه وقوع چنين فاجعه‌اي ممكن است؛ مي‌دانم كه درصورت اعتراف آنان به اين جنايت هول، مي‌بايست آرمان‌هايشان را براي آينده‌ي موجودي به نام نامي «انسان» از دست‌داده ببينند و به كنجي بخزند و در عزاي آرزوهاي بزرگشان براي اين موجود ذي‌جود خونابه بگريند؛ مي‌دانم كه بزرگ‌ترين تسلي دادن به خويش آن است كه بگويي هرگز چنين فاجعه‌اي ممكن نيست؛ نه؛ هرگز ممكن نيست.

اما اگر باز هم كسي هست كه اصرار دارد كه نه؛ هرگز ممكن نيست، به اين نشاني‌ها برود و بخواند ... .

اما خودمانيم؛ من هم آرزو مي‌كنم كه همه‌ي اين‌ها را در خوابي شيطاني ديده‌باشم و چنين اتفاقي نيفتاده باشد؛ راستي؛ گمان هم نمي‌كنم افتاده باشد؛ نه؛ ممكن نيست؛ بگذار دنيا به همان بازي‌هاي هميشگي‌اش مشغول باشد؛ هرچه باشد، بهتر از اين فاجعه‌ي عظمي است؛ راستي هم بازي عزل و نصب شاهان و رهبران و رؤساي جمهور و برما مگو... هاي آن چناني و تغيير رژيم‌ها و باز كردن و بستن شيرهاي نفت و گاز دنيا و برگزاري انتخابات رسواي كذا و كذا و تغيير نقشه‌ي جغرافياي جهان و بردن اين و آوردن آن و ايجاد غوغاهاي هيچ و پوچ بر سر انرژي اتمي و لحاف ملا و ... بسي آبرومندانه‌تر از آن فاجعه‌اي است كه ... جف‌القلم و ... «ما يسطرون» ... .

يادم باشد كه نشاني‌ها را بدهم؛ اين‌هاست:

و اما پيش از آن، توضيحي درباب عنوان اين بار:

«آهاي مردم جهان! كلاهتان را كمي بالاتر بگذاريد!!»

هم‌شهريانم، مردم سيستان اين كنايه را زماني و براي كسي به كار مي‌برند كه نورچشمان و عزيزانِ آن كس كاري شرم‌آور و ننگين انجام داده‌باشند و از اين كنايه، به كنايه، عكس آن را اراده كنند.

اكنون بيست و پنج سال است كه يكي از عموزاده‌هاي من و شما ... بگذريم؛ فقط كافي است:

 كلاهمان را كمي بالاتر بگذاريم!!

سعدي گفت كه: «مدعي فهم سخن گر نكند گو سر و خشت».

و اما نشاني:

نه؛ نمي‌توانم؛ مرا ببخشيد و اگر خيلي اصرار داشتيد، اين نام را در اين تار عنكبوت جهاني جست‌وجو كنيد و مرا از توضيح بيشتر معاف بفرماييد:

Josef Fritzl

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:6  توسط غلامرضا عمراني  | 

 

سلام

برای اطلاع دوستان عزیزی که نشانی کتاب های زبان و ادبیات فارسی را خواسته اند:

http://1326.persianblog.ir/

نشانی همین استِ اما روزآمد نشده است. به تعداد بازدیدکنندگان بستگی دارد.

پرسش هایتان را در همین نشانی بگذارید. اگر عمری باشد چشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 15:16  توسط غلامرضا عمراني  | 

 

به نام خدا

چشم بشريت روشن!

بياييد به نشانه‌ي اين فاجعه بر درگاه خانه‌هامان، در سراسر جهان پرچم سياه برافرازيم.

اتريش باشد يا ايران، اسرائيل باشد يا نيوزيلند، كانادا باشد يا جابلقا، چه تفاوت دارد؟! ننگ همه جا ننگ است و شرم همه جا شرم؛ و تفاوت نمي‌كند كه اين شرم‌آورترين فعل بشري از كداممان سر زده باشد؛ هرجاي جهان كه به دنائتي بيالايد، دامن ما نيز آلوده است مگر آن كه منافق‌وار كوشيده‌باشيم تنها گليم پاره‌ي خويش را از گذر سيل بدر ببريم؛ و اگر چنين است، اين بهاي آن پا پس كشيدن است؛ تنها به بهشت رفتن يعني تحمل ننگي چنين بزرگ كه از بامداد جهان تا شامگاه آن بي‌نظير خواهد ماند.

به باور من امروز همه‌ي ما مسئوليم؛ اين ننگ‌آفريني كه بيست و پنج سال است در همسايگي من و شما جامه‌ي جامعه‌ي بشري را از رنگ خباثت خود نيلي ساخته، پسرعموي يكي از ماست؛ و ما، همه در قبال جنايت او مسئوليم؛ چرا جامعه‌اي انساني‌تر از اين نساختيم؟ چرا گذاشتيم كار فاجعه به اين جا بكشد؟

اين خبيث، يك‌تنه روي چنگيز و تيمور و هيتلر و آتيلا و جنايت‌پيشگان ريز و درشت تاريخ را سپيد ساخت و ما هم‌چون بسياري از موارد ديگر به تماشا نشستيم و دم برنياورديم؛ شرم بر ما!

اين بيست و پنج سال را چه‌گونه تحمل كرديم؟ بيست و پنج سال آميخته با شرم و ننگ را؟ چه‌گونه در اين هواي عفن بيست و پنج ساله نفس كشيديم و دل‌مان نگرفت و جانمان ملول نگشت؟ چرا در اين بيست و پنج سالِ سرشار از شرم و ننگ از حريم انسانيت پاس‌داري نكرديم تا به چنين سرنوشتي دچار شديم؟ چرا در طول اين بيست و پنج سال به دل‌بستگي‌هاي حقير خويش آن چنان پرداختيم كه انسانيت را باختيم؟ آيا پاره‌پاره كردن شوروي و ادب كردن كره و تنبيه (!) صدام و تسويه حساب با بن لادن و آفريدن ماجراهاي صرب و كروآت و ... اين قدر مهم بود كه از اين يكي غافل بمانيم؟ به حقيقت نه. شايد در پناه همين‌هاست كه چنين جانياني فرصت رشد مي‌يابند و نام انسان را مي‌آالايند.

اكنون چه خواهيم كرد؟ اكنون غفلت ناموجه خود را چه‌گونه توجيه خواهيم كرد؟

جاي آن دارد كه به تاوان جرم ننگين بيست و پنج ساله‌اي كه بر ما رفت، بيست و پنج سال چهار دست و پا بر زمين راه برويم تا چشممان در چشم همديگر نيفتد. باشد كه مادر زمين بر ما ببخشايد.

جاي آن دارد كه ...  شما بگوييد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:42  توسط غلامرضا عمراني  |